و چه پیوند صمیمیت ها ،که به آسانی یک رشته گذشت . . .
![]()
یه عکس از اون دوران
روزایی که هیچ وقت بر نمی گردن
محمد
(¯`·.¸¸.· حمید ! سعید ! محمد ! ·.¸¸.·´¯)
![]()
یه عکس از اون دوران
روزایی که هیچ وقت بر نمی گردن
محمد
نيمه شب آواره و بيحس و حال
در سرم سوداي جامي بيزوار
پرسهاي آغاز كرديم در خيال
دل بياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دو سالي ميگذشت
يك دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل بياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او
همنشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زندهداري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بيخبر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجا ست دل
گر گشايي چشم دل زیباست دل
گر تو زرع بان شوي ،درياست دل
بي تو شام بيفرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت درعشقت وفا دارم بدار
من تورا پس دوست مي دارم يار
شوق وصلت را به سر بدان
چون تويي مخمور ،خمارم بدان
با تو شادي ميشود غمهاي من
باتو زيبا ميشود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوي رخت افزون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيبايت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لبي يعني خموش
طعم آن بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او در دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود
در نجابت در نكوهي تاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بيگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده اما آن هد و پيمان را شكست
بيخبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداري دگر عهد بست
با كه گويم آنكه همچون من است
خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بين قسمت او وصلت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل بين ،قسمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد ،تدبير نيست
از غمش با دود و دم هم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم ، كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بيپروا ،پر پروانه را
عشق من ، ز من گذشتي ، خوش گذر
بعد از اين حتي اسمم را تو نبر
خاطرتم را تو بيرون كن ز سر
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخرين اين بار بشنو پند
بر من و روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تار و پود
گر آب رفته باز آيد به رود
ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هركس است
باش با او، ياد تو ما را بس است
نویسنده:حمید
چند سال پيش توي يه برنامه زنده شبكه تهران (فكر كنم شبهاي تهران بود) احمدزاده بعد از اينكه يكي مسابقه رو برد گفت: هديه اي به رسم امانت به شما ميديم!
يكي دو هفته پيش اين پسره (اميرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار يه ماچ از لبات بگيرم و پورنگ هم سرخابي شده!
توي اخبار سراسري بود كه آقاي بابان همراه همكار خانومش ميخواست خداحافظي كنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظي مي كنم!
برنامهي صبح ايراني راديو سراسري كه از ساعت ۶ و خورده اي صبح شروع ميشه يك مجري خانم داره به اسم قلع ريز يا مشابه اون كه يه روز، گفتند: يك خبر جالب ميخوام براتون بخونم، تو اينترنت ميگشتم (!) اين خبر رو ديدم كه نوشته يك پيرمرد به مدت ۵۰ سال بالاي درخت زندگي كرده و بعد فرمودند كه: شوخي نيست، طرف ۵ قرن بالاي درخت بوده!
يه تبليغي جديدا تو تلويزيون نشون ميده كه ظاهرا مال يك شركت آموزش كنكور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه يه پسره رو نشون ميده كه كتاباي اينا رو مي خونه بعد ميره سر جلسه با خيال راحت تست ميزنه ...فقط يه نكته اي هست ... اين پسره سر جلسه كنكور فقط يه پاسخ نامه دستشه ... هيچ پرسش نامه اي وجود نداره ...!
يكي از برنامه هاي زنده شبانه چند سال قبل بود كه تو شبكه تهران پخش مي شد و احمدزاده و حسيني مجرياش بودن. خسرو شايگان (دوبلور) تلفني باهاشون تماس گرفته بود و اينا هم گير داده بودن كه يه آهنگي رو كه معمولا زمزمه ميكني بخون. هرچي اين بنده خدا مي گفت الآن چيزي يادم نيست ول كن نبودن كه يه دفعه شروع كرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم كه دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صداي خوبي! حالا ميرسيم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقيشو بخونه.
يه بارم تو برنامه كودك (حالا همه فكر ميكنن من برنامه كودك مي بينم) عمو پورنگ اجرا مي كرده مسابقه تلفني بوده يه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش ميگه بابا خونه هست باهاش صحبت كنم ميگه هست ولي حمومه ، ميگه مامان چه طور ؟ ميگه مامانمم حمومه !!!
يه بار گوينده اخبار ساعت ۲ ميخواست بگه وفات پدر آقاي احمدي نژاد گفت: شهادت پدر آقاي احمدي نژاد كه سريع درست كرد. ولي معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه ديگه هم كرد.
يه خاطره ديگه از عمو پورنگ
يه صداي دخترونه
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبي
- مرسي . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خيلي دوستتون دارم
- منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟
- كتايون
- كتايون ؟ خوبي ؟
- بله
- كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟
- باشه
- كي از همه بهتره ؟
- كتايون
- كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟
- كتايون
- كيه كه مامان دوستش داره ؟
- كتايون
- كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟
- مامان
همين 5 شنبه بازي پرسپوليس - ابومسلم بود بين دو نيمه زنگ زدن به فنايي براي مسايل داوري و اينا فنايي گفت : قبل از هر چيز اجازه بدين فرارسيدن ماه محرم رو خدمت شما و بينندگان تبريك عرض كنم !!
گاف های فرزاد حسنی در صدا و سیما

دیشب (یکشنبه شب) در برنامه زنده شبکه سوم سیما فرزاد حسنی در پایان برنامه از یک خانم دامدار نمونه یاد کرد که چند گوسفند تحویل گرفته و صدها گوسفند تحویل داده است.
وی در ادامه گفت: مثلا اگر من فرزاد حسنی را تحویل این خانم دهید، 30 تا فرزاد حسنی از او تحویل خواهید گرفت!
حسنی همچنین چندی پیش در یک برنامه رادیویی به انتقاد از نوع مواجهه مردم با پدیده فیلم های خصوصی بازیگران و ورزشکاران پرداخت و در پایان گفت: CD خود ما هم در دست تهیه است!
نویسنده:حمید

مرد 32 ساله كه قصد داشت به مناسبت 22 بهمن از برج آزادي صعود كند، در فاصله 3 متري نوك برج سقوط كرد و جان سپرد.
به گزارش فارس، اين مرد جوان كه امير موسوي نام داشت ساعت 11:45 امروز يكشنبه در حركتي نمايشي صعود از برج آزادي را آغاز كرد.
وي در حالي كه يك پارچه سبز رنگ به سرش بسته بود و پرچم ايران را به دور گردنش انداخته بود به فاصله كمتر از 3 متري نوك برج رسيده بود كه ناگهان تعادل خود را از دست داد و دست راستش از طناب جدا شد و به پايين سقوط كرد.
بدن نيمه جان موسوي بلافاصله توسط آمبولانس اورژانس به ميدان فتح و از آنجا با بالگرد امداد به بيمارستان فياض بخش منتقل شد.
با انتقال مرد جوان به بخش اورژانس اقدامات براي نجات جان او آغاز شد اما پزشكان با معاينه او متوجه شدند امير قبل از انتقال به بيمارستان جان سپرده است.
به گفته شاهدان، امدادگران اورژانس وقتي متوجه خستگي امير شدند با رها كردن طناب از بالاي برج از او خواستند با گرفتن طناب و كمك آنها به نوك برج بيايد اما مرد جوان از اين كار خودداري كرد.
نویسنده : سعید
ديرگاهي است سراغ دل خود مي آيم
تا نگاهت بكنم تا صدايم بكني
من هميشه هستم
ساده و پاك و زلال
از طراوت سرشار
فارغ از فكر و خيال
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آمدي سکوت کردم...وقت رفتنت سکوت کردم..دل کوچک و غريبم حرفها براي گفتن داشت ولي سکوت
کردم...
از روزگار گله ها داشتم باز سکوت کردم..در کنارم بودي سکوت کردم
از کنارم رفتي سکوت کردم..سکوت. سکوت. سکوت..
و حالا مي خواهم اين سکوت هميشگي را بشکنم..
مي خواهم حرف بزنم به اندازه تمام آدمها..مي خواهم فرياد بزنم بجاي همه مردم
به اندازه تمام آن روزها که بودي حرف دارم
هزاران برابر بيشتر از آن روزهاي که رفتي حرف دارم
حرفهايم را ميزنم شايد اين دل بيقرار آرام گيرد
و اگر آرام نگيرد مثل گذشته باز سکوت خواهم کرد...
صدايت کردم صدايم را نشنيدي..سکوت مي کنم تا صدايم را بشنوي..
صداي دلم را از نگاهم مي شنوي ... اگر تو هم بي صدا شوي مثل من
سکوت من يعني يک آسمان حرف پس با دلم هم صدا شو قصه سکوتم را بخوان
از ابتدا تا نگفته ها را بشنو و مرا باور کن..و حالا نوبت توست ! تو سکوت کن تا مرا بشکني
تو سکوت کردي ولي من حتي سکوتت را مي شنوم......
نویسنده:حمید
ای عزیز!
راست می گویم.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست راست من است؛ و کاغذ را.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
من اینجا «من» را دیده ام_که اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است، همیشه خدا، که زندان را پذیرفته، باور کرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، وبه تنها پنجرهاش که بسیار بالاست دل خوش کرده…
و آن پنجره، تویی ای عزیز!
آن پنجره، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دوردستها می آیند تا لحظه یی، پروانه وش، بر بوته ی ذهن من بنشینند، تویی…
ای، می دانم که مدحِ مطلوبی نیست
اما عین حقیقت است که مهربانترین زندانبان تاریخی.
و آنقدر که تو گرفتار زندانی خویشتنی
این زندانی، اسیر تو نیست_
که ای کاش بود
در خدمت تو، مرید تو،بنده تو…
و این همه دربند نوشتن نبود.
اما چه می توان کرد؟
تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیاید
واین، برای خوبترین و صبورترین زن جهان نیز آسان نیست.
می دانم.
اینک این نامه ها
شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم
در حضور تو زانو بزنم
سر در برابرت فرود آورم
و بگویم: هر چه هستی همانی که می بایست باشی، و بیش از آنی، و بسیار بیش از آن. به لیاقت تقسیم نکردند؛ والا سهم من، در میان، با این قلم، و محوِ نوشتن بودن، سهم بسیار ناچیزی بود: شاید بهترین قلم دنیا، اما نه بهترین همسر…
اگه نظری درباره این نوشته ها دارید نظر بدین واز من تعریف کنید.
با تشکر
نویسنده : سعید
که از کتاب ۴۰ نامه کوتاه به همسرم نوشته نادر ابراهیمی است گرفته شده.
هر روز یک نامه نوشته میشه .
نظر خودتونو درباره این کار بگین و از من تعریف کنید.
با تشکر سعید
تنها دوستت داشتم
خاموش بودم
و تنها شعری سرودم
مقدس است
احساس آتشين من
که سرکوب می شود
در برابر بی تفاوتی سرد تو
بی هيچ احساسی
عشقی نداشتم
تنها دوست داشتم
و تو حتی این دوست داشتن را نداشتی...
نویسنده:حمید
شبا به امید چشات چشمامو رو هم می زارم
شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم
چشام شبا بارونیه به التماسه اون چشات
هی التماست می کنم . فقط برای یک نگاه
حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من
چه کار کنم . عاشقتم . اینه فقط گناه من
حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه
خیال نکن دروغ می گم . اشکام گواه حرفمه
خیال نکن میشه بری یه روزی از خاطر من
می خوام بازم بهت بگم : عاشقتم اینه فقط گناه من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نویسنده:حمید